از گلستان سعدی
بر بالین تربت یحیی پیغامبر معتکف بودم، در جامع دمشق. یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست؛آنگه مرا گفت:
از آن جا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب اندیشناکم.
گفتمش:
هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دماغ، بیهده پخت و خیالِ باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده
وگر تو میندهی داد، روزِ دادی هست
و باز گفتمش:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
سعدی


